رمان عامهپسند
شش ساله بودم که مادرم رمان امیرارسلان نامدار را برایم خواند، شبی یک تکهاش را میخواند، و سعی میکرد به جایی برساندش، بعد که میرسید به: «امیرارسلان، فرخلقا را چون جان شیرین در بر کشید.» میگفت: «خوب، حالا بخواب.»
و من با شمس وزیر و قمر وزیر در عوالم کودکانهام، در دو جهان خیر و شر میچرخیدم، از قلعهی سنگباران میگذشتم، و در امنیت صدای ماردم، به فرخلقا فکر میکردم که جان شیرین بود، و آنهمه رنج و اسارت میکشید تا مال امیرارسلان نامدار شود.
و بعد که خودم کتاب خریدم و خودم کتاب خواندم، هیچ نویسندهای را نمیشناختم. کتاب بد و کتاب خوب نمیدانستم چیست. اما دوست داشتم بخوانم. و رو راست بگویم، تمام کتابهای ر. اعتمادی و ارونقی کرمانی و مایک هامر (ميکی اسپيلين) و ذبیحاله منصوری و عزیز نسین را دوره کردم تا رسیدم به آنتوان چخوف.
بسیاری از کتابهای دیگر را هم از کتابخانه مدرسهمان گرفتم و خواندم. دنبال چیز خاصی نبودم، فقط میخواستم با عنصر کشش، کتابی را که میخوانم به سرعت تمام کنم و بروم سراغ یکی دیگر. ببينم آخرش چه میشود.
تجربهی دیگرم زمانی بود که بعد از انقلاب معلم ادبیات یکی از مدارس بزرگ تهران بودم. یکی دو سال از انقلاب گذشته بود که کتابخانهها را تسویه کردند، و کلیه کتابها را وانت وانت پر کردند و بردند، و به جاش کتابهای عبدالکریم سروش و مرتضی مطهری آوردند. و دست هر جوان و نوجوانی یکی دو تا از این کتابها میدادند، سالها بعد وقتی شاگردهام را میدیدم و مثلاً چیزی از ادبیات و کتاب ازشان میپرسیدم، اغلبشان لب و لوچهشان را کج میکردند و میگفتند: «بیخیال، آقا!»
نمیگویم یک نسل، ولی بچههای یک دوره چند ساله، از کتاب و کتابخوانی زده شدند. کسانی که نوجوانیشان در سالهای بعد از شصت گذشت، زیر نظر و تبلیغات و فشار امور تربیتی مدارس، دلزده شدند و از کتاب و کتابخوانی بریدند.
يک نوع ادبی
امروز که روزنامه همشهری را ورق میزدم، به گزارش خوبی برخوردم در مورد "ادبیات عامهپسند"، گفتگوهایی با چند نویسنده و مترجم. بحثی که همیشه بین روشنفکران، و نیز در میان خانوادهها مطرح است.
واقعیتی که وجود دارد، و یک نوع ادبی که در تمام جهان تولید میشود، و خوانندگان خودش را هم به وفور دارد.
من معتقدم که خوانندهی "بامداد خمار"، در سالهای بعد "بوف کور" میخواند، و لزومی ندارد از همان آغاز یک بوف کور یا رمانی از کافکا به دست جوانی بدهیم که کتابخوان شود و جهت فکری ما را پیدا کند.
مهم این است که بتوانیم مردم را کتابخوان کنیم، یا نه، عادتشان دهیم که کتاب بخوانند، و این راهی ندارد جز اینکه بگذاریم با کتابهای پرجاذبه آغاز کنند. نخواهیم به مردم خط فکری بدهیم، و برایشان نسخه بپیچیم.
اخ و پیف کردن برخی روشنفکران نسبت به ادبیات عامهپسند، در مقابل تیراژهای حیرتانگیز بسیاری از این کتابها، مدام در جامعه بحثی را دامن میزند که باید بپذیریم گریزی و گزیری نیست جز اینکه باور کنیم این نوع ادبیات، یعنی "رمان عامهپسند" کتابخوان و کتابخوانی را افزایش میدهد.
چقدر شنیدهایم و خواندهایم که یک روشنفکر رفته بالای منبر، زشتترین تعابیر را علیه رمان عامهپسند و پاورقی به کار برده، تا نشان دهد که خیلی روشنفکر است!
چقدر شنیدهایم و دیدهایم که پدر و مادری رمان پرکشش یا به قول آنها رمان مبتذلی را از دست بچههاشان گرفته و پاره کردهاند و خط دادهاند که چی بخوانند، چی نخوانند.
چند نظر
رضا سیدحسینی مترجم مشهور میگوید: «نوه من وقتی این کتابها را میخواند، میگوید از این کتابها خسته شدهام، همهشان شبیه هماند. وقتی میگویم چرا میخوانی؟ میگوید: زندگی است دیگر!»
خبرنگار میپرسد: «این فروش بالای عامهپسندها به نظرتان برای جامعه خوب است؟»
و او پاسخ میدهد: «به طور کلی که بد نیست. چون کسی مثل نوه من میگوید از این داستانهای تکرای خسته شدهام، آرام آرام سراغ کتابهای جدیتر میرود، و حالا که کتابخوان شده نمیتواند کتاب خواندن را کنار بگذارد، و به همین دلیل سراغ کتابهای غنیتر میرود.»
هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده مشهور ادبیات نوجوانان میگوید: «همه جای دنیا اینجور کتابها هست. همه جا هم خوب میفروشند. وجود این کتابها اصلاً باعث رونق کتابفروشیها میشود. اما نکتهی مهم این است که این کتابها از زمان خود نمیگذرند. مقطعی هستند. زمان خاصی خوانده میشوند، و بعد کنار میروند.
زمان ما هم بود. نویسندههای آن موقع جواد فاضل، حسینقلی مستعال، و امیر عشیری بودند. من هم کتابهایشان را میخواندم. این جور کتابها باید باشند تا چرخ مطالعه را به حرکت درآورند و کنار بروند...
اینکه این کتابها کیفیت ندارند به خاطر این است هنرمندی پشت این کتابها نیست. نویسنده نمیخواهد ریسک کند، میخواهد همان چیزی را که مردم میخوانند بنویسد. رفتن سراغ موضوعهای جدی شجاعت میخواهد.»
چیستا یثربی نویسندهی دیگر میگوید: «کتابهای عامهپسند فروش زیادی دارند چون داستانهایی که به کار میبرند برگرفته از زندگی خود مردم و مسائل و مشکلات آنها، و موضوعات فکری آنها مثل عشق و ازدواج است.»
کمی شمّ پليسی، کمی...
با این حال، موضوع رمانهای عامهپسند همیشه عشق و ازدواج نیست، گاهی موضوعات و کششهای پلیسی میتواند یک رمان عامهپسند را به پیش برد.
کسی که بلد باشد ماجرایی جنایی، داستانی پلیسی، و یا رمانی عشقی را با نظم و ترتیب خاص تعریف کند و بنویسد، میتواند برای بسیاری از ناشران قابل توجه باشد.
اگر رمان و داستان تفکر، از یک معماری و چیرهدستی در ساختار پیروی میکند، رمان عامهپسند خانهای است بینقشه و معماری. کمی شم پلیسی، کمی تخیل، کمی واقعیت، و افزودن عنصر کشش، کار را به پیش میبرد. و دست آخر اینکه وقتی خواننده آن را میخواند مدام میخواهد بداند آخرش چیشد.
ریشههای ادبیات عامهپسند در سبک رمانتیسم نهفته است، و نویسندهی این نوع کارها در احساس خوانندهاش شریک میشود.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
31
دالان خاطره
«حافظه به آدم خیانت میکند.» این جملهی کلیدی را از یکی از رمانهای گراهام گرین برداشتهام. مگر نه اینکه خودش در همان رمان میگوید: «مال پیدا شده را باید برداشت. این یادت باشد و یکی از قوانین اساسی سرشت بشری است.» اما وقتی فکر میکنم میبینم حافظه مجموعهای از اطلاعاتی است که جایی در مغز آدم دسته بندی شده و در قفسهی خودش خوابیده است. گاهی نويسنده ناچار میشود حافظه را از قفسه بردارد و بیاورد توی دالان خاطره.
در اصل هر بلایی سر حافظه بیاید، درست در دالان خاطره میآید. و همان جاست که معمولاً حافظه دستکاری می شود، و همانجاست که واقعیت بایگانی شده ای به نام حافظه دستخوش تغییر و تحول می شود.
نویسنده با دوربینش در دالان خاطره شروع به کار میکند، رنگ آمیزی میکند، کم میکند، زیاد میکند، و آنچه را که به نمایش میگذارد خاطرهای است از واقعیت، و اسمش را میگذارد داستان یا رمان.
عناصر و آجرهای داستان همین وقایع روزمرهاند، بن اندیشهی داستانهای جهان سی و نه و یا چهل تا بیشتر نیستند، همین جنایت و مکافات، برادرکشی، جنگ و صلح، حسادت، فقر، پدرکشی و پسر کشی، و بن اندیشههای دیگر. اما چند داستان خواندهایم که بن اندیشهاش جنایت و مکافات بوده؟ هر چه هست اثر انگشت یک نویسنده است که از بن اندیشههای موجود یک اثر ویژه پدید میآورد.
داستایوفسکی چه چیزی در شخصیت راسکولنیکوف کار گذاشته که او را جاودانه کرده؟ این را باید شکافت، از سویی در افسونش شناور شد، و از سوی دیگر به راز آن پی برد.
اینکه رستم یلی بوده در سیستان، فردوسی هم بدان معترف است. اما برای من که حالا بعد از هزار سال داستانهای شاهنامه را میخوانم، رستم را به عنوان یک شخصیت ساخته شده در ذهن فردوسی میشناسم. من آن یل سیستانی را نمیشناسم و لزومی هم ندارد وقتم را تلف کنم تا ببینم کی بوده و چه میکرده. من رستمی را میخوانم که در دالان خاطرهی فردوسی ساخته و پرداخته شده است. آدمهایی که از حافظهی تاریخ برداشته شدهاند، شکل دراماتیک پیدا کردهاند و حالا عمر هزار ساله میکنند، و در ذهن ما تکرار میشوند.
یا هومر در پرداختن به اساطیر یونان، زئوس را ساخته است، پرومته را، هرکول و دیگران را.
زئوس بچههای خودش را خورده است تا خدای خدایان شود. دیگر کسی نمیخواهد بداند که این اساطیر، دیو خدایانی بودهاند که در کوه المپ زندگی شبانی میکردهاند یا داشتهاند ادای خدا و ملائک را در میآوردهاند. مسئله همهی بافت دراماتیک آثار خلاقهی ادبی است.
زمانی دور یا نزدیک
چیزی که پستوی اتاقی در نیمه شبی، در گوشهای از دنیا، در زمانی دور یا نزدیک، در دالان خاطرهی یک نویسنده شکل گرفته، روی کاغذ آمده، و بعد ستون فقرات حکومتها را هم لابد لرزانده است.
راستی چرا در طول تاریخ ادبیات داستانی اینهمه مورد سوخت و سوز، و تاخت و تاز قرار گرفته؟ آیا خدایی کوچولو که قصه میگوید میتواند با قصهی داستان و رمان ستون فقرات یک حکومت را بلزاند؟
من تا بهحال نشنیده و جایی نخواندهام که داستان یا رمانی توانسته باشد حکومتی را تغییر دهد یا موجب انقلاب و شورش و قحطی و گرانی و بدبختی و فلاکت شود. اما حاصل رنج نویسندگان مورد بی مهری حاکمان بوده است، و هر چه اثر قویتر و ماندگارتر بوده، بیشتر بدان بی مهری شده است. یا لااقل در کشورهایی که حکومتهای عقبافتاده داشته چنین بوده است. شاید همین نشان از قدرتی دارد که در سرشت بشر اسطوره شده؛ و آن چیزی نیست جز عشق و نیاز انسان به قصه.
نیاز به قصه گفتن و قصه شنفتن در نهاد بشر تعبیه شده، و تا بشری روی این زمین هست، قصه هم هست. تنها کیفیت داستان، و تلاش نویسنده برای مانایی داستان است که در این مبارزه، چیزی را در دامن خسته ی ادبیات به دنیا میآورد.
آجرهای نويسندگی
گراهام گرین نویسندهی انگلیسی از همین پدیدههاست که هر سنگ و آجری را که خواسته از هر جا برداشته و در دالان خاطرهاش تراش داده تا بر آن نام ادبیات خلاقه بنهند.
او حتا به آجرها هم بهعنوان شئ در رمانهایش به شکلی دیگر نگاه کرده، و بدان شخصیتی ویژه بخشیده است. یکجا وقتی از کتاب حرف میزند در باب سنگین وزنی کتاب میگوید: «کتاب خیلی سنگین است، مثل آجر!» نگاه پلیسی نویسنده به او میگوید سنگینی کتاب را به آجر تشبیه کند نه به يک گونی خاک.
گابريل گارسيا مارکز در يکی از مصاحبههايش میگويد: «من هر چه دارم از گراهام گرين دارم.» اما نمیگوید چرا و چگونه. گراهام گرین اما خودش در رمانهایش و به خصوص در آخرین رمانش پرده از راز داستانگوییاش برداشته و میگوید: «آهان! بايد ياد بگيری که درست دروغ بگويی. دروغی که داد میزند دروغ است به چه درد میخورد؟ من طوری دروغ میگويم که مردم خيال میکنند وحی مُنزل است. گاهی وقتها خودم هم نمیتوانم بگويم که حرفم دروغ است.»
خيابانی که اسمش کسل بود و از جلو مدرسهی ما رد میشد در پيش گرفتيم. از فکر اينکه کاپيتان در قضاوت خود مرتکب اشتباهی شده باشد تنم لرزيد. مدير که جبهاش مثل بادبان قايق باز شده بود از حياط مدرسه بيرون آمد و با هر دو ما حرف زد. اما همه چيز به خير گذشت.
جلو مدرسهی سوئيس کاتيج لحظهای درنگ کرد اما در بسته بود، بار تعطيل بود. بچهای از داخل يکی از کرجیهای رنگوارنگ کانال ما را صدا زد و ناسزا گفت. بچههای داخل قايق هميشه اينکار را با بچههای مدرسه میکردند. همان حکايت گربه و سگ. دشمنی پر سر و صدايی که هيچگاه به زخم چنگ و دندان منجر نمیشد. از کاپيتان پرسيدم: «چمدانتان توی هتل چه میشود؟»
«توش چيزی جز چندتا آجر نيست.»
«آجر؟ میخواهی بگذاریشان آنجا بمانند؟»
«چرا که نه؟ هر وقت لازم شد میتوانم چندتا آجر برای خودم پيدا کنم. چمدان هم کهنه است. يک چمدان کهنه با چندتا برچسب که رويش خورده باشد اعتماد مردم را جلب میکند. بهخصوص اگر برچسبها خارجی باشند. چمدان اگر نو باشد بهش میآيد که دزدی باشد.»
هنوز گيج بودم. هرچه بود، تا اين اندازه از زندگی سرم میشد که بدانم او، حتا اگر بليت برگشت خودش را از قبل داشته باشد، بايد برای بليت من پول بدهد. تمام پول من بابت جين تونيکهای او در سوئيس کاتيج رفته بود. پول ناهار هم هنوز پرداخت نشده بود / البته ناهار که چه عرض کنم، بگو ضيافت، چون به ياد نداشتم که در عمرم ناهاری مثل آن خورده باشم. کمی مانده بود به ايستگاه برسيم که از او پرسيدم: «اما پول ناهارمان را ندادی، درست میگويم؟»
«امان از دست تو! پسرجان، صورت حساب را امضا کردم. میخواستی ديگر چه کار کنم؟»
«اسمتان واقعاً ويکتور است؟»
«اوه! اسمم هر زمان يک چيز است...»
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
32
بیمرزی
«من به عدالت ایمان دارم. دفعهی اول که روی دهکدهای بمب ناپالم میریختم پیش خودم مجسم میکردم این همان دهی است که خودم آنجا به دنیا آمدهام و دوست قدیمی پدرم مسیو دوبوآ در آن زندگی میکند، و الآن نانوايی که این همه دوستش داشتم میخواهد از وسط شعلههایی که من بهپا کردهام فرار کند...» - از متن رمان
آن روز صبح ماهها پس از این گفتگو که از خواب بیدار شدم و باز فوئونگ را در بسترم دیدم، با خود اندیشیدم: و تو، تو آیا فوئونگ را درک کردی؟ میتوانستی چنین وضعی را پیش بینی کنی؟
وضعی که فوئونگ خوش و خوشبخت در کنار من خوابیده باشد و تو مرده باشی؟ زمان انتقام میگیرد ولی انتقامهایش بعداً بیشتر بی حاصل بهنظر میرسد. آیا بهتر نیست همه بکوشیم یکدیگر را درک نکنیم و بپذیریم که هیچ انسانی هرگز نمیتواند انسان دیگری را درک کند؟ بپذیریم که نه زن شوهر را درک میکند، نه عاشق معشوقه را، و نه پدر و مادر فرزند را؟ شاید به همین علت آدمیان خدا را اختراع کردهاند ـ موجودی که توان درک کردن داشته باشد. شاید اگر من هم میخواستم درک کنم یا درک شوم، کلاه سر خودم میگذاشتم و ایمان میآوردم. اما من صرفاً یک مخبرم. خدا فقط برای سرمقالهنویسان وجود دارد.
کتاب امريکايی آرام را باز کردم و اين تکه را خواندم تا ببينم گراهام گرين چگونه در لابلای کلمات بند زندگی را میبندد، و در ميان نتهای کمدی و تراژدی چطور به بازی لطيف بیمرزی دست میيابد.
«پای برج درنگ کردم تا چشمانم به تاریکی خو بگیرد. مهتاب نبود، تنها نور، همان ستارگان بود. مهتاب، مردهخانهها را به یاد من میآورد و نور سردی که از لامپهای لخت و بی حباب بر تختهسنگهای مرمر جای میت فرو میتابد. اما نور ستارگان زنده است و هرگز بی حرکت نمیماند ـ مثل این است که کسی در آن فضای پهناور میخواهد پیام دوستی و حسن نیت به زیر بفرستد. حتا نامهای ستارگان حاکی از دوستی است. زهره زنی است که به او عشق میورزیم؛ دب اکبر و دب اصغر همان خرسکهای بازیچهی روزگار کودکیاند؛ صلیب جنوبی شاید سرود دینی یا کتاب دعایی باشد که مؤمنانی مانند زن من کنار بستر خود نگاه میدارند. یک بار لرزشی خفیف در تنم احساس کردم. اما شب بطور کلی گرم بود...
آهسته راه میرفتم زیرا راه رفتن از دویدن بی سر و صداتر است. اما تمام تنم میل به دویدن داشت...»
ضد امريکايیترين رمان
هيچ معلوم نیست چرا رمان "امریکایی آرام" که یکی از مهمترین آثار گراهام گرین است، در ایران اجازه انتشار مجدد نمییابد. رمانی ضد امریکایی که پرده از جنایت لیبرالیسم جدید بر میدارد با تصویرهايی ناب، و بمبهایی که لای اسباببازیهای پلاستیکی بچهها تولید میشود، و آن میدان آتش، و آن همه آدم تکه پاره شده، و بعد سفيران و رايزنان سياسی و فرهنگی که از بس دور ايستادهاند هيچ پشنگی از خون به پيرهن سفيدشان ننشسته، و بعد همه جا شسته میشود، و همه جا دوباره از زندگی پر میشود، انگار که هيچ جنايتی رخ نداده، انگار که هيچ کودکی نمرده، و انگار هيچ مادری پرپر زدن بچهاش را نديده است.
تصویرهای جاودانه
در امريکايی آرام مهم این است که گراهام گرین در خبر و گزارش این مصائب را به دست باد نمیدهد، بلکه در یک رمان تصویرهای جنایت را جاودانه میکند.
«تنها من مانده بودم و يک زن ميانسال و شلختهنمای فرانسوی که برای آراستن چهرهاش کوشش بیفايده میکرد. مانند آن دو دختر نبود که جز کمی رژ لب و شانهی سريعی به موها حاجت به آرايش ديگری نداشته باشد. لحظهای نگاه دختر روی من توقف کرد؛ نگاه زنانه نبود، نگاه صاف و صريح مردی بود که در صدد است دربارهی اقدام بعدی تصميم بگيرد. اما دوباره به سوی دوستش برگشت و گفت: "بهتر است برويم."
هنوز وقتی به سايه آفتاب خيابان گام میگذاشتند نگاهشان میکردم. قابل تصور نبود که چنين موجودات تميز و مرتبی قربانی احساسات شورانگيز و نابسامان شوند. دنيايشان دنيای ملافههای بهمريخته و عرقريزان شهوت نبود. بعيد نبود وقتی به رختخواب میروند بوزدای زير بغلشان را هم با خود ببرند. رشک میبردم به دنيای گندزدايی شده و سترونشان که چنين متفاوت بود با عالمی که من در آن زندگی میکردم و ناگهان و بی دليل قطعه قطعه شد.
آينهی ديواری به سوی من خيز برداشت و در نيمهراه به زمين ريخت. زن فرانسوی در ميان مشتی ميز و صندلی شکسته کف اتاق زانو زده بود.»
گراهام گرين، يک نگاه
عزتاله فولادوند مترجم توانای معاصر در مقدمهی کتاب "امريکايی آرام" دربارهی همين کتاب نوشته است:
امریکایی آرام در دورهی اقامت گرین در هندوچین نوشته شد و به ظاهر بر محور دخالتهای دولتهای غرب درآن سرزمین دور میزند. این، جنبهی مشهود داستان است، اما تنها بُعد آن نیست. سنجش عمیقتر و توجه به زمینههای فکری نویسنده آشکار میکند که حرکت داستان بر پایهی ابعاد دوگانهی استعمار و امپریالیسم از یکسو، و وجود انسان و رویارويیاش با خویشتن از سوی دیگر است. بُعد اول، روشن است: وقایع داستان در ویتنام، در اواخر سلطهی فرانسویها و در آستانهی تجاوز امریکا روی میدهد. استعمار کهنه واپسین نفسها را میکشد. آنچه از خود به جای گذارده فقر و فحشا و افیون و تباهی است: فاحشهخانهای در سایگون که در آن پانصد دختر روسپی برای خوشگذرانی سربازان فرانسوی کار میکنند، پیرمردی چینی که یک ریه بیشتر ندارد و روزی صد و پنجاه بست تریاک میکشد؛ مستعمرهنشینی فرانسوی که قصد دارد آپارتمان و مجموعهی قبیحهنگاریهایش را یکجا بفروشد و بگریزد؛ ادارهی پلیسی که از آن بوی ادرار و بیداد بلند است. چنانکه در مورد بسیاری از بیدادگران پیش میآید، تیر اکنون به سینهی تیرانداز برگشته و فرانسه در گندزاری که خود به وجود آورده گیر کرده است. پیکار با کمونیستها را ادامه میدهد و هر سال یک دستهی کامل افسران جوان فارغالتخصیل دانشکدهی افسری را فدا میکند ولی میداند که امیدی به پیروزی نیست و شکست روز بخ روز نزدیکتر میشود.
اما دست کم، بهرغم همهی ستمگریها و بهرهکشیها، فرانسویان این شجاعت را دارند که در راه استعمارگری بجنگند و کشته شوند. نقاب ریا به چهره نمیزنند و وانمود نمیکنند که رسالتشان گسترش آزادی و دموکراسی است؛ کهنه استعمارگرانی هستند که به مصاف میروند و نمیگذارند میکروب لیبرالیسم گناهی بر دیگر گناهانشان بیفزاید.
در این گیر و دار امریکا میخواهد پا به صحنه بگذارد و با آمیزهای از حماقت و معصومیت (که در این مورد مترادف با نادانی و بیخبری است) جای کهنه استعمارگران را بگیرد. هدفش دموکراسی ملی و ابزار کارش نیروی سوی است که نه به کمونیستها وابسته باشد و نه به قدرتهای قدیم استعماری، و در این راه از قلدری به نام ژنرال ته استفاده میکند.
گرین نشان میدهد که حتا اگر امریکا نیت خیر هم می داشت،با این دستمایهی جهل چیزی جز مصیبت نمیتوانست به بار بیاورد. بدبختی در این است که تاوان این نادانی ها را باید مردم بیگناه بدهند.
«دنیا اینطوری است. اول آدم خودش دیگران را ترک میکند، بعد وضع بر عکس میشود. گاهی این چیزها را که میبینم فکر میکنم شاید ایمان بیاورم که عدالتی هم هست.» - گراهام گرين
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
33
نشانیگذاری
در داستانهای همینگوی هر جا صحبت از آدمکشی یا تیراندازی به میان آید، بر نوع اسلحه و کالیبر آن به دقت تأکید میشود.
انگار اگر نوع اسلحه و کالیبر آن را ندانیم، کشتهاش چه شیر باشد چه انسان، درست و حسابی از پا در نمیآید، و داستان از واقعیت فاصله میگیرد. و انگار اگر اسم خیابانی که شخصیت داستان همینگوی در آن راه میرود، معلوم نباشد، جایی در عدم گم شده است، و اصلاً مثل این است که وجود نداشته است.
همینگوی نخست برای خود، برای باور خود، نام خیابانها، اسم کافهها، نوع تفنگها و کالیبر آنها را مشخص میکند.
خورخه لوئیس بورخس، وقتی میخواهد لحظات پایانی زندگی فردی را بنویسد که دارند اعدامش میکنند، نشانی خیابان چهل و هشتم پراگ را میدهد. درست در لحظهای که ماشه را میچکانند، تا وقتی که گلوله در قلب کشته بنشیند، زندگی یا بخشهایی از زندگی در ذهن کشته مرور میشود. اما همه چیز در خیابان چهل و هشتم اتفاق میافتد و تثبیت میشود.
خیابان چهل و هشتم کجاست؟ در پراگ یا نزدیک مرزهای غیب؟
بورخس اگر نوشته بود در خیابان ناکجاآباد، پاهای آن آدمش بر زمین سفت قرار نمیگرفت تا باورش کنیم و به آنی در ذهنمان خیابانی سربی رنگ بسازیم که نزدیک مرزهای غیب است.
انجیل به روایت مرقس
با نگاهی به صفحهی نخست داستان "انجیل به روایت مرقس" اثر بورخس میبینیم که چطور او برای هر چیز نشانی گذاشته است:
«این وقایع در مزرعهی لاکلورادو، در قسمت جنوبی حومهی شهر خنین، در آخرین روزهای ماه مارس 1927 اتفاق افتاد. قهرمان ماجرا یک دانشجوی پزشکی به نام بالتازار اسپینوزا بود. در توصیف او میتوان گفت که یکی از جوانان معمولی بوینوس آیرس بود، و هیچ چیز قابل توجهی نداشت جز رأفتی تقریباً بی حد و حصر و استعدادی در منطق و خطابه؛ این استعداد، در مدرسه انگلیسی راموس مهخیا، برای او جوایز بسیار آورده بود. اهل بحث و جدل نبود و همیشه حق را به مخاطب خود میداد. در بازیهایی که در آنها شرکت میجست پشتگرمیاش به بخت و اقبال بود، اما بازیکن بدی بود چون از بردن هیچ لذتی نمیبرد. هوش سرشارش به مجرای صحیحی نیفتاده بود. در سی و سه سالگی هنوز مدرک خود را نگرفته بود، زیرا از یک درس نمره نیاورده بود- درسی که سخت بدان علاقهمند بود. پدرش که اعتقاد به مذهب نداشت (مثل همه آقایان زمان خودش) او را با تعالیم هربرت اسپنسر آشنا کرده بود، اما یکبار پیش از آنکه به سفری به مونتهویدئو برود، مادرش از او قول گرفته بود که هر شب دعا بخواند و به خود صلیب بکشد. در طول سالیان اسپینوزا هیچگاه از قول خود برنگشت.»
نویسندگان بزرگ اصرار دارند که نشانهگذاری کنند، و بر این نکته پای میفشارند که: تا پای شخصیتها در نشانی دقیقی قرار نگیرد، باور واقعه یا داستان آنها غیر ممکن است.
نشانی آدم شهری
بسیاری از نویسندگان ایرانی به این مهم دقت نکردهاند، زیاد در بند نشانی نبودهاند، مگر به ندرت نویسندهای که میزان کاربری نشانی را دانسته باشد.
آدم شهری نشانی دارد، و چون خاستگاه رمان و داستان شهر است، نشانیگذاری یکی از عناصر مهم داستان است.
داستان امروز میخواهد صریح و ساده، از مسائل پیچیدهی قرن معاصر حرف بزند. نویسندهی هوشمند خواننده را در برهوت ناشناخته و شهر گمنام و خانهی بینشان رها نمیکند.
خواننده امروز انسانی با شعور است که کافی است نشانی دقیق را بدهی تا او بقیهی اطراف را خود پیدا کند و یا بسازد.
محمد کشاورز و معماری داستان
محمد کشاورز از داستان نویسان مدرن ایران است که علاوه بر تسلط بر معماری داستان، "نشانی" را به عنوان یک وجه از مسائل شهری خوب شناخته، و بهجا از آن استفاده میکند تا داستانش را بر واقعیتی ثبتشده استوار کند.
در داستان "میگوید آب، میگویی آب، میگویم آب" که از رادیو زمانه نیز پخش شده، او از خانهای حرف میزند که نبش خیابان بنفشه واقع است.
کشاورز خوب میداند که داستان را از کجا آغاز کند، و به همین خاطر از زیادهگویی میگریزد، و در طول داستان آنچه را که خواننده نیاز دارد، عرضه میکند.
"میگوید آب، میگویی آب، میگویم آب" داستان سوداگری ملک و املاک یک بنگاهی یا شهرساز است که میخواهد خانهای در بیابان را به زنی سودازده بفروشد. تشنهای را میبرد به سرچشمهای که هنوز از زمین نجوشیده و جز خس و خاشاک چیزی به چشم نمیآید.
اما این برهوت در ذهن سوداگر روزی شهر خواهد شد، خانه خواهد شد، پر از درخت و پارک و آب سردکن، که هر پانصد متر یکی قرار است نصب شود.
اما زن تشنه یک قطره خانه است. آنقدر تشنه است که اگر تمام خانههای دنیا را قطره قطره در دهانش بچکانند باز هم تشنه است.
با اینهمه محمد کشاورز آنقدر باهوش است که مسئله تشنگی را در حاشیه براند، و پدرشوهر تشنهی آب را به موازات سفر، با خود ببرد.
با هم تکهای از داستان زیبای "میگوید آب، میگویی آب، میگویم آب" را از کتاب "بلبل حلبی" با صدای نویسنده میشنویم.
میگوید آب...
«حتم تا حالا یكی دو خیابان با كوچههای اطراف، میدانی گیرم كوچك با مغازههای دوربرش توی خیسی مشتم مچاله شدهاند و اگر نسیم خنكی، زهر آفتاب بعدازظهر مردادماه را نگیرد، عنقریب خط و خطوط بلوارهای سبز، پارك زیبا و بازارچه درهم كوبیده میشوند. خداخدا میكنم خیسی كاغذ نقشه نرسد به جایی كه من ایستادهام. واویلاست اگر این چهارراه كه اسمش را گذاشتهایم «گلبهار» به هم بریزد. با همه زبانی كه برای ساختن آن ریختهام، حتم زبانم بند میآید در برابر كسی یا كسانی كه منتظر رسیدنشان هستم. اما هنوز كسی پیدا نیست. دور تا دور برهوت و جایی انگار نرسیده به افق، سراب گرما روان است، گرمهبادی نرمنرمك بازی میكند با نرمههای خاك و بوتههای بیابان. موشی سرك میكشد آرام و بعد تنداتند یكی دو بوته را میچرخد تا برسد به دهانه تاریك سوراخی دیگر. قرار است منتظرشان باشم، اما دلم نمیخواهد سر برسند. میترسم همهچیز زیر تابش تند آفتاب و دندان این همه موش صحرایی پنبه شود. كاش همكارم طاهانی كه ما به شوخی اسمش را گذاشتهایم استاد اعظم، دم دست بود تا ببینم باز هم میتواند كلاه لگنیاش را روی كله تاسش قر بدهد و رو به من بگوید: «همه میگویند تو سر و زبان داری، اهل كتاب و كمالاتی. اما نه! سر و زبان داشتن با زبان ساختن فرق میكند. یعنی این كه وقتی به مشتری دو تا خط را روی كاغذ نشان دادی و گفتی این یه خیابان سیمتریه، مشتری بوی آسفالت و جوی خیابان را حس كند. اگر جایی كه ایستادهای، بیابانی باشد كه موش دارد نوك كفشت را میجود، كلمات را جوری بچینی تو مخ طرف كه وقتی گفتی این كوچه دوازده متری كنارش ردیف سرو و سپیدار است، مشتری بهعینه ببیند درخت و سایه را، اگر گفتی عصرها میتوانی زیر سایه سبزشان بنشینی و چای بخوری، طرف، خنكی سایه، عطر چای و صدای استكان بلوری و نعلبكی چینی را یكجا داشته باشد.»
من هم اهل كوتاه آمدن نیستم. كارم را بلدم. چنان زبانی بریزم و بسازم این شهر را كه انگشت به دهان بمانند. اما اگر خدای نكرده این موشها بیملاحظة آبروی ما، بخواهند سوراخهای كف چهارراه «گلبهار» را یكییكی سرك بكشند كلاهم پس معركه است. مشتری امروز ما، همان زنك لاغر زردنبویی كه من دیشب دیدمش حتم با دیدن اینها پس میافتد و نرسیده باید او را نعشكش برگردانند. البته توی اینجور فروشها، رسم نیست همه مشتریها زمین را ببینند. دلالهای عمده چرا، اما مشتریهای خردهپا نه. بعدها وقتی كارها راست و ریس شد، میآیند و زمین میخكوبیشده را تحویل میگیرند با حدود اربعه و سند. اما این یكی پیله شده بود كه نقشه را ببیند. خودش بود با پدر شوهرش و سه تا بچه قد و نیمقد. میخواست بفهمد شهری كه قرار است بسازیم چه خصوصیاتی دارد. به قول شركا زبان چرب من برای توضیح و تجسم و قالب كردن حتی پرتترین نقشهها بدك نیست. اما زنك ولكن نبود. عشق شنیدن داشت. خیره شده بود به حركات دست و دهان من و دلش میخواست همه شهر را، همه نقشه را، جزء به جزء برایش مجسم كنم.»
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
34
گريز از ميدان آتش
هیچ وقت نزن توی خال، همیشه بزن کنار نشانه. بگذار خواننده خود به این کشف نایل آید. هرچند که میتوانی بزنی وسط نشانه اما نزن. دور یک راز بچرخ و بگذار و بگذر.
بگذار خواننده خیال کند تنها اوست که این راز بزرگ را کشف کرده.
هیجان خلق چنین فضایی برای تو، و هیجان کشف آن برای خواننده.
بگذار چیزی هم برای او بماند.
گاهی باید موضوع را رها کرد، و از کنارش گذشت، گاهی لازم است شخصیت یا موضوع کمرنگ شود تا در کمپوزسیون کلی اثر رشد طبیعی داشته باشد.
تمرکز به یک موضوع و یا شخصیت، در آثار داستاننویسان جوان گاه به حدی شدت میگیرد که خود موضوع یا شخصیت بر اثر فشار همهجانبه نابود میشود. یک شخصیت و یا موضوعی مثل زیبایی، عشق، حسادت، تنهایی و خیلی چیزهای دیگر همانقدر که نیازمند توصیف است، از وصف اضافی تباه میشود.
گراهام گرین استاد نمایش موضوع و گریز هنرمندانه از میدان آتش آن است.
بسیاری از نویسندگان تازه کار وقتی مثلاً از دوست داشتن حرف میزنند، آنقدر دربارهی دوست داشتن میگویند که آدم از دوست داشتنشان بیزار میشود. یا وقتی از فقر مینويسند، آنقدر لباسهای آن فقیر را پاره پوره میکنندکه دیگر چیزی به تنش نمیماند. گراهام گرین در چنین مواقعی به داستاننویسان یاد میدهد که چگونه خود را نجات دهند. اون اصولی برای داستاننویسی ننوشته اما وقتی رمانهاش را بخوانی اصول داستاننویسی را یاد میگیری.
هر کلمه ویرانهای است باشکوه
«اوه دوست داشتن، عشق... همیشه میگویند که خداوند ما را دوست دارد. اگر دوست داشتن این است، من کمی مهربانی را ترجیح میدهم.»
اين جملههای زيبا را گراهام گرين نوشته است. پرداختن به يک موضوع و گريختن از آن. گراهام گرین کلمه را بو میکشد. مثل یک پلیس، مثل یک کارآگاه در لابلای واژهها میچرخد و غریبترینش را در نقطهای حساس به میدان میآورد، و سر جاش میگذارد، و تو میبینی که این همان چیزی است که حالا باید اينجا باشد.
پدرم گفت: «آدم هرگز پول را پاره نمیکند. پول همیشه خوب است. پول بُعد اخلاقی ندارد.»
گراهام گرین میگوید: «ویرانهها به ما درس میآموزند.»
کلمهها درواقع ویرانههایی هستند که همواره به ما میآموزند، اما اینکه کجا قرار دارند، و اینکه به ویرانه گریهاشان چقدر ایمان داشته باشیم، دقیقاً این لحظهای است که انتخاب نویسنده نام میگیرد.
هر کلمه ویرانهای است باشکوه، که روزی، جایی مقامی داشته و در لابلای کلمات دیگر فراموش شده است.
گراهام گرین از پول یک عمارت میسازد، عمارتی که بر پایههای اخلاق بنا شده، و چون بعد اخلاقی ندارد،خوب است. در تمثیلها شنیدهایم که پول یعنی چرک کف دست. و همان لحظه در چهرهی گویندهاش خواندهایم که چقدر این آدمی سالها دلبستهی چرک کف دست بوده، و چقدر واژههای متضاد در داستان، شخصیتپردازی همدیگر را تکمیل میکنند! همچنانکه درام در تضاد شکل میگیرد، موضوع و شخصیت هم در تضاد شخصیت مییابد.
بُعد ديگر
گراهام گرین از بعدی به بعد دیگر میرسد. و نبايد اشتباه کرد؛ ایستادن بر سر یک واژه يا کلمه، و کوبیدن بر آن جز اینکه کلهی آن کلمه باد کند، نتیجهای نمیبخشد. گاهی از یک کلمه باید گریخت، باید کلمه را شعلهور ساخت و در باد رها کرد تا خود به خود بگیرد و بسوزد و آتش بزند.
گرين در آخرين رمانش مینويسد: «پول در همه چیز دخالت دارد؛ سیاست، جنگ، ازدواج، جنایت و بیوفایی. هر چیزی که در دنیا هست یک سرش به پول بند است، حتا دین. کشیش برای خریدن نان و شرابش، و جنایتکار برای خریدن تفنگش یا هواپیمایش احتیاج به پول دارند.»
گرین در رمان امریکایی آرام مدام میدان را شعله ور میکند، و سپس از مهلکه میگریزد.
«به گمان من، روزنامهنویس آماتور، خیلی بیشتر از یک حرفهای، کارش به نویسندگی نزدیک است. چون او در بیان عقاید و حرکاتش آزاد است. /گراهام گرین
